X
تبلیغات
دلم براي تو تنگ است براي چشمانت

دلم براي تو تنگ است براي چشمانت

بزرگداشت احمد شاملو

   دوم مرداد سالروز درگذشت شاعر بزرگ معاصر  احمد شاملو  بود.

             چه مظلومانه در خاک خفته ای ...

 

غريبانه

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

 
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم


بر بلند کاج خشک کوچه بن بست


 
گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون

کوه!


یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

 

                         عكسهايي از مراسم يادبود بر سر مزارش:

   

 

جمع زيادي از دوستداران اين شاعر آزاديخواه با خواندن شعرهاي او ياد و

 خاطره ي او را زنده كردند.

 

 

 

و اين هم حضور برادران هميشه در صحنه نيروي انتظامي كه مجال خواندن

 فاتحه هم سر مزارش به ما ندادند.

 

   

                       

بر سنگفرش

 

یاران ناشناخته ام


چون اختران سوخته


چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد


که گفتی


دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.


***


آنگاه، من، که بودم


جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،


چنگ زهم گسیخته زه را


یک سو نهادم


فانوس بر گرفته به معبر در آمدم


گشتم میان کوچه مردم


این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !


از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!


خون را به سنگفرش ببینید! ...


این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش


کاینگونه می تپد دل خورشید


در قطره های آن ...))


***

من


روشن تر،


 پر خشم تر،


پر ضربه تر شنیده ام از پیش...


از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها


به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان


نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...


***

خدايش بيامرزد      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:52  توسط بهار  | 

کلام مولای متقیان در عزای حضرت فاطمه_علیهاالسلام_

در رثاى حضـرت فاطمه(س)

 
سلام بر تو اى رسولخدا از من و دختر نازنينت كه در كنارت فرود آيد، و چه زود به
 
جوارت پيوست.

اى رسولخدا، شكيباييم در فراق دُردانه ات از دست شده و طاقتم طاق گشته.
 
تجربه تحمّل فراق جانكاه و مصيبت سنگين تو مرا شكيبايى بخشيده است، كه من با
 
 دست خود تو را در آرامگاهت به خاك سپردم و جان پاكت در حالى كه سر بر

سينه ام داشتى، به ملكوت پرواز كرد :

«انّا للّه و انّا اليه راجعون»

ديگر امانت بازگرديد و گرو وارهيد، امّا اندوه من جاودانه، و شبم بيدارى تا سپيده، تا
 
آن روز كه خداوند آرام جاى تو را براى من برگزيده.

آرى، بزودى دختر گراميت تو را از دست به يكى كردن امّت تو بر شكستن حريم او و
 
ستمكارى ناجوانمردانه بر او خبر دهد. اينك از او با اصرار بپرس و از اوضاع و

احوال جويا شو، و اين در شرايطى است كه هنوز از زمان تو ديرى نپاييده و يادت كهنه
 
نشده است.

سلام بر شمايان سلام وداع کننده ای ،  ولى نه از روى ناراحتى و خستگى، كه اگر
 
 
بازگردم نه به خاطر ملامت و دل كندگى است

و اگر بمانم نه براى بدگمانى به وعده هاى الهى به شكيبايان.
 
خطبه 193/ نهج البلاغه
 
 
 کابوس یک رویا

کابوس یک رویا ، در سرخی گرداب این شب ها

تصویر یک کوچه ، تا انتهای غربت دنیا

در امتداد تنگ آن کوچه

تصویر دست کودکی در دست مادر بود  :razz:

تنهاتر از تنها ... تنهاتر از تنها


وقتی هوا تاریک و روشن بود

چشمان کودک سایه ای را دید !

در سینه قلب کوچکش لرزید ،

وقتی که آن سایه ...

با چشم هایی بی حیا ، نزدیک مادر شد !


از آسمان چیزی شبیه یاس می بارید  :razz:

ناگاه از اعماق دوزخ صیحه ای آمد

دستی شبیه داس بالا رفت ...

از رعد و برق بی نهیبی، تار می شد تار میشد

چشمان اشک آلود مادر

تنهای تنها ... :lol:


وقتی که آن کودک ، با مادرش روی زمین افتاد

از لابلای درزهای سنگی دیوار ،

اشکی به رنگ لاله می بارید  :razz:  :lol:

رویای خاک آلودۀ خود را

با آسمانی درد تا خانه

در سینه نهان می کرد

تنهای تنها ، تنهای تنها ...


وا اُمّاه ... وا اُمّاه ... وا اُمّاه
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:37  توسط بهار  | 

بهار بهار


             بهار بهار 
      

       صدا همون صدا بود 

 صدای شاخه ها و ریشه ها بود 
           

           بهار بهار 
      

      چه اسم آشنایی ؟

 صدات میاد ... اما خودت کجایی 
   

  وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
 

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
  

   بهار اومد لباس نو تنم کرد 
  

  تازه تر از قصل شکفتنم کرد 
   

   بهار اومد با یه بغل جوونه 
  

 عید آورد از تو کوچه تو خونه 
        

       حیاط ما یه غربیل 
       

      باغچه ما یه گلدون 
        

      خونه ما همیشه 
         

      منتظر یه مهمون 
   

  بهار اومد لباس نو تنم کرد
   

 تازه تر از فصل شکفتنم کرد 
  

 بهار بهار یه مهمون قدیمی 
  

 یه آشنای ساده و صمیمی
  

 یه آشنا که مثل قصه ها بود 
 

 خواب و خیال همه بچه ها بود 

 آخ ... که چه زود قلک عیدیامون 

 

وقتی شکست باهاش شکست دلامون
   

   بهار اومد برفارو نقطه چین کرد 
      

    خنده به دلمردگی زمین کرد 

 چقد دلم فصل بهار و دوست داشت 

  واشدن پنجره ها رو دوست داشت 
   

   بهار اومد پنجره ها رو وا کرد 
  

  من و با حسی دیگه آشنا کرد 

 

یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد 
 

 حیف که همش سوال بی جواب شد 
   

   دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود

 

که صب تا شب دنبال آب و نون بود

     بهار بهار

       دلم برای خودم تنگ می شود

    گر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم 

  کسی که حرف دلش را نگفت من بودم 
 

    دلم برای خودم تنگ می شود آری

  همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم 
   

     نشد جواب بگیرم سلام هایم را 

  

  هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم 

 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
 

    اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم 

 

 

          بارانی

 با همه ی بی سر و سامانی ام 
 

     باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست 
 

  در پی ویران شدنی آنی ام

    آمده ام بلکه نگاهم کنی

 عاشق آن لحظه ی توفانی ام

 دلخوش گرمای کسی نیستم 
 

   آماده ام تا تو بسوزانی ام

    آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

  ماهی برگشته ز دریا شدم

  تا که بگیری و بمیرانی ام

  خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

  حرف بزن ابر مرا باز کن 

 دیرزمانی است که بارانی ام 

 حرف بزن حرف بزن سالهاست 

 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

        

  

        خسته

از زندگی از این همه تکرار خسته ام 

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

    دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم 

    آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

     بیزارم از خموشی تقویم روی میز 

   وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

   از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

      تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید 

    از حال من مپرس که بسیار خسته ام 

             
       
  

اشعار از : محمد علی بهمنی
  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:47  توسط بهار  | 

دلم برای خدا تنگ است...

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر

سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود وهراس فردا بر شانه های

صبورت بگذارم،  آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های

تو کجا بود؟گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات

دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی،  من آنی

خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون

عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،با شوق تمام لحظات

بودنت را به نظاره نشسته بودم. 

گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،

 اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا

بازهم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها

اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.گفتم: آخر آنچه سنگ بزرگی

بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟گفت : بارها صدایت کردم، آرام

گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و

آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این

راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.گفتم: پس چرا آن همه

درد در دلم انباشتی؟گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم،

کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم

کردی.گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم

نراندی؟گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که

حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، توباز گفتی خدا و من مشتاق

تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد

هم برخدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می

دادم.

  گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

   گفت:

       عزیز تر از هر چه هست

                             من دوست تر دارمت...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 20:41  توسط بهار  | 

هنوز هم! به خدا!

 

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!


نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم،


نه حتا فرصتی

 
که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم!


با آرزوهای آنور ِ دیوار زندگی کردم!


با خوابهای برباد رفته!


منتظر بودم روزی بیاید،


که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند،


چراغ ِ تمام چهار راهها سبز می شود


و همسایه ها،


خواب ِ پراید ِ سفید و موبایل بدون ِ قسط


و کابوس ِ چک برگشتی نبینند!


چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند


و سر و کله تو


از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود!


هنوز هم منتظرم!


از گریه های مکررم خجالت نمی کشم!


سکوت بیمارستان ِ بیداری را رعایت نمی کنم!


کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!


دِکارت هم هر چه می خواهد بگوید!



من خواب می بینم

پس هستم! ؟

                          یغما گلرویی

مرداد

 

ما بدهکاریم


 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند

 
 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟


 و نگفتیم


 چونکه مرداد

 
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 

معذرت می خواهم،چندم مرداد است؟!
                                              
مرحوم حسین پناهی

                                   خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:6  توسط بهار  | 

خدایش با او صحبت کرد...

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از 

من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ

شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و

سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز

یابند»

«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به

گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه

ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پروردگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی

بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها

کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق

ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن

است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی

است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز

نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت

ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز

ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

                                  « همیشه»

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط بهار  | 

بهاران را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ 

 با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است 

 تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن 

          فریدون مشیری

       بهاراز راه رسید

                       بی تو

                   آن روز با تو بودم

                    امروز بی توام

                      آنروز که با تو بودم

                            بی تو بودم

                 امروز که بی توام

                                    با توام

        بی تو

    آخرین حرف این است

    زندگی شیرین است

    خود از این روست اگر می گویم

    پایمردی بکنیم

    پیش از آنکه سرمابرسردارآرد خصم

    ما بکوبیم سر خصم به سنگ

    وین تبهکاران را

    بر سر دار بسازیم آونگ

 

   دوستای گلم امیدوارم درپناه حق و در کنار خانواده سالی سرشار از امید

  و موفقیت داشته باشید                                         

                
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:23  توسط بهار  | 

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سررود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

                        بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

 

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید

"زندگی رویا نیست

زندگی زیباییست

می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله هارا برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست

قصه ی شیرینیست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغزتو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تابه آرامش دل

سربه دامان تو

بگذارم و در خواب روم

گل به گل سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هرسبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند

 

                   در دلم آرزوی آمدنت می میرد

                  رفته ای اینک اما آیا

                   باز برمی گردی؟

                   چه تمنای محالی دارم

                                            خنده ام می گیرد

                                                                 حمید مصدق 

  I LOVE YOU

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:20  توسط بهار  | 

به نام خداوند ایثار و انصاف

    سلام به همه ی دوستای گلم

نماز و روزه هاتون قبول باشه.امیدوارم تو این شبای قدر تونسته باشید تقدیر

زیبایی رو برای خودتون رقم بزنید.

 در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند:

  آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست

             و خدا را که نمی بینم و می دانم که هست

 

الهی العفو

                 خداوندا تقدیرم رازیبا بنویس

                کمک کن آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

                      وآنچه راتودیر می خواهی من زود نخواهم

 

     وقتی طرف حسابت خدا باشه همه چیزت رنگ خدایی می گیره

                                حتی دلتنگی هات...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:29  توسط بهار  | 

حرف دل

برروی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچندره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیراچوزاهدان سیه کار خرقه پوش

                                                     پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی از داغ گناهی سیه شود

بهتر زداغ مهر نماز از سرریا

نام خدا نبردن از آن به که زیرلب

                                                  بهر فریب خلق بگویی   خدا    خدا

ماراچه غم که شیخ شبی در میان جمع

بررویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید...اوکه به لطف وصفای خویش

                                                 گویی که خاک طینت مارازغم سرشت

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

                                                   نام گناهکاره ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

                                              " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

                                               ثبت است در جریده ی عالم دوام ما"

           بی عشق زندگی را در جام لحظه ها تهی می کنم

                       زندگی بی عشق بی معناست

 

                      در کوچه های سردوتاریک شهر من

                      هزاران صدای خوش زنده

                      باهزاران گام خسته وبرهنه می گذرد

                      در کوچه های سردوخالی شهرمن

                      صداست که منتظراست

                      خاطره ها به خواب رفته اند

                      ومن هنوز منتظر پشت پنجره ی بسته

                           به انتظار نشسته ام

                              به انتظار نشسته ام

                               به انتظار نشسته ام

                                          

        

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:28  توسط بهار  |